من از صدای سکوت بهار بیزارم



 

رويش شکوفه ها

تولدی ديگر را نويد ميدهند

شکوفايی دوباره

برگی ديگر از دفتر عمر ورق خورد٬

اميد که برگ نو

پر شود از هر آنچه نيکی در دنياست.


oliera


 

باز هم سلام؛

گفتم که نمی توانم،

گفتم که نمی خواهم،

باز تو اصرار کردي،

ببين چگونه باران چشمانم خاطر دريا را در دل وامانده هر مسافر عاشق زنده می کند.....


oliera


سلام

سلام،

ميگويند سلام سرآغاز هر آشنايی است، پس باز هم سلام؛

من در حالی اين کلمات را به بازی دل با قلم فرا می خوانم که آوای دريا گوشم را پر می کند از آرزوهايی که هزاران عاشق به آن سپرده اندو هزاران فرياد که در زندان حنجره، اشک را به مبارزه می خوانند...


oliera